|
چه می شود که این آدمکهای نقاب به چهره زده برای دیدن خود یکبار به آینه بنگرند. آینه خیلی ساده و شفاف به آنها خواهد گفت: تا کی!؟؟؟ ولی افسوس و افسوس.... هیچکس صدای آن را نمی شنود نمی خواهد بشنود. هیچکس نقاب از صورتکش برنمی دارد که مبادا چهره ی معصومش از زیر آن نقاب دیو گونه به ظاهر ساده نمایان شود و تا کی باید ادامه داد دیگری بودن را و تا کی باید زندگی کردد به جای دیگری؟؟؟ اینجا کسی است که از پس همه ی نقابها شما را می بیند بدون آنکه به روی شما بیاورد و چه سخت است درک آن ............!!!!!!!!!!! آری او هست .... او همه ی ما را مینگرد .... او ندای لبیک را به گوش ما می رساند ولی باز ما؟؟؟؟؟؟؟؟ چه می شود ما آدمکا خودمان باشیم فقط خودمان ؟؟؟؟؟؟؟؟ اینجاست که عشق و دوستی معنی پیدا می کند و باز افسوس.....
شبانگاهان لب دریاچه می رفتم و می گفتم به خود او یک شب آنجا دیده خواهد شد من او را پیش از این هرگز ندیده نام او را نیز نشنیده ولی انگار با هم روزگاری آشنا بودیم نمی دانم کجا بودیم که در من نیلی چشمان او او در کبود شعر من ، زمانها آشنا بودیم شبی آمد و لیکن دیر وقت آمد نه فانوسی ، نه مهتابی هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پر طوفان سوار قایقی گشتیم و بر خیزابها رفتیم تا دیری ولی دردا چه تقدیری من او را باز نشناختم، زیرا که شب تاریک بود و موج نیرومند از آن سوی قصه ی تلخی است؟ ای افسوس، ای اندوه او را موج ها بردند! و اینک هر سحر در قلب من ، نیلوفری نمناک می روید... « مفتون امینی »
شادم که در شرار تو می سوزم شادم که در خیال تو می گریم شادم که بعد وصل تو باز اینسان در عشق بی زوال تو می گریم پنداشتی که چون ز تو بگسستم دیگر مرا خیال تو در سر نیست اما چه گویمت که جز این آتش بر جان من شراره دیگر نیست شبها چو در کنار نخلستان کارون ز رنج خود به خروش آمد فریادهای حسرت من گویی از موج های خسته به گوش آمد شب لحظه ای به ساحل او بنشین تا رنج آشکار مرا بینی شب لحظه ای به سایه خود بنگر تا روح بیقرار مرا بینی من با لبان سرد نسیم صبح سر میکنم ترانه برای تو من آن ستاره ام که درخشانم هر شب در آسمان سرای تو غم نیست گر کشیده حصاری سخت بین من و تو پیکر صحراها من آن کبوترم که به تنهایی پر میکشم به پهنه ی دریا ها شادم که همچو شاخه خشکی باز در شعله قهر تو می سوزم گویی هنوزآن تن تبدارم کز آفتاب شهر تو می سوزم در دل چگونه یاد تو می میرد یاد تو عشق نخستین است یاد تو آن خزان دل انگیز است کاو را هزار جلوه رنگین است بگذار زاهدان سیه دامن رسوای کوی و انجمنم خوانند نام مرا به ننگ بیالایند اینان که آفریده شیطانند اما من آن شکوه اندوهم کز شاخه های یاد تو میرویم شبها تو را به گوشه تنهایی در یاد آشنای تو میجویم
ساقی کاش می دانستم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست! آه وقتی که تو، لبخند نگاهت را می تابانی بال مژگان بلندت را می خوابانی آه وقتی که تو چشمانت، آن جام لبالب از جان دارو را سوی این تشنه جان سوخته،می گردانی موج موسیقی عشق از دلم میگذرد روح گلرنگ شراب در تنم می کردد پرپرم می کند،ای غنچه رنگین!پرپر! من، در آن لحظه،که چشم تو به من می نگرد برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز! نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابدیت را می بینم بیش ازین،سوی نگاهت،نتوانم نگریست اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست کاش می گفتی چیست آنچه ازچشم تو،تا عمق وجودم چیست!!!؟؟؟؟
پرستوی فراری از بهارم یک امشب مهمان این دیارم چو ماه از پشت خرمنها برآید به دیدارم بیا چشم انتظارم به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست متابان گیسوان درهمت را بشوی ای رود دلواپس غمت را تن از خورشید پر کن ورنه امشب بیالاید همه پیج و خمت را تن بیشه پر از مهتاب امشب پلنگ کوهها در خواب امشب به هر شاخی دلی سامان گرفته دل من در تنم بی تاب امشب کنار چشمه ای بودیم در خواب تو با جامی ربودی ماه از آب چو نوشیدم از آن جام گوارا تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب. «سیاوش کسرایی»
«نیاز» وقتی که دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیکر رفت، من در انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگرنمی توانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم. وقتی که او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد، من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن، مثل تنها مردن!
از همان روزی که دست حضرت «قابیل» گشت آلوده به خون حضرت «هابیل» از همان روزی که فرزندان «آدم» صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی درخونشام جوشید آدمیت مرد، گر چه آدم زنده بود! از همان روزی که« یوسف» را برادرها به چاه انداختند. از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند. آدمیت مرده بود!بعد،دنیا،هی پر از آدم شد و این آسیاب، گشت و گشت،سالها از مرگ آدم هم گذشت. ای دریغ،آدمیت برنگشت! قرن ما روزگار مرگ انسانیت است! من که از پژمردن یک شاخه گل، از نگاه ساکت یک کودک بیمار،از فغان یک قناری در قفس، از غم یک مرد در زنجیر،حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام،زهرم در پیاله،اشک و خونم در سبوس مرگ او را از کجا باور کنم؟ فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست. فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست. فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست! درکویری سوت و کور،در میان مردمی با این مصیبتها صبور، صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو ازمرگ انسانیت است! «فریدون مشیری»
عشق،مدتهاست مبتلا و بسیار مهربان است،عشق حسادت نمی ورزد،عشق خود را به رخ نمی کشد و مغرور نیست،عشق،ناشایسته رفتار نمی کند،داشته های خود را نمی خواهد،به آسانی خشمگین نمی شود،به بدی ها نمی اندیشد،در ظلم و ستم شاد نیست،بلکه با حقیقت شاد است،عشق همه چیز را به ارمغان می آورد،همه چیز را باور دارد،به همه چیز امید دارد و همه چیز را تحمل می کند. «عشق،هرگز شکست نمی خورد»
**هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود هر چه جز بار غمت بر دل مسکین منست برود از دل من وز دل من آن نرود** کاش... ای کاش میمردم و اون میل و نمیخوندم حالا میدونم قول بدی و عمل نکنی چه حالی داره ،حالا میفهمم اون چی کشید ،و من تا آخر عمر باید واسه این بدقولی خودمو سرزنش کنم،چقدر ما آدما همه جیزو زود فراموش میکنیم حتی قولهایی که به بهترین کسامون میدیم و شایدم خودشونو خیلی زود تر از قولاشون از یاد میبریم ،بعد همه چیز میندازیم گردن زمونه ،میگیم عجب زمونه ی بیوفاییه،ولی اصلا حاضر نیستیم یه نگاهی به کارای خودمون کنیم. آره... خیلی سخته بهترین کست وقتی داره میره یه جای دور ازت یه چیزی بخواد تو هم بهش قول بدی ولی هنوز وسایلشو جم نکرده تو زیر قولت بزنی اونم متوجه شه و واسه عهد شکنی تو عهد شو بشکنه... و با یه کوله باری از غم و حرفایی که تو دلش مونده وبغضی که گلوشو فشرده بره مسافرت ،بره یه جایی که میدونه دیگه برنمیگرده،نمیدونم چه حالی داشته وقتی فهمید من عهدمونو شکستم حتما خیلی ناراحت شده میتونم تصور کنم آخه واسه اولین بار زیر قولش زد،ولی من جفا کردم اون دیگه چرا...؟ حال اون رفته یه جایی که دیگه نمیاد نمیدونم منو بخشیده یا نه؟به هر حال آروم گرفته خوابیده تا دیگه من اذیتش نکنم... ولی نمیدونه که اگه راحت بخوابه من خواب به چشام نمیاد... اگه زحمت نمیشه یه فاتحه ای واسه.. .... بخونین شاید ازمن بگذره |
About![]()
عجب دارد این روزگار،که در آن دوست داشتن من ...
Home
|